دل تنگم خدا جون چه کنم؟
دلم تنگ ديدار است و سرگردان و حيران در اين خطه ی سولدوز.
بارالها مرا درياب كه تنها تو مي تواني.
نفسهايم ديگر به شماره افتاده اند؛
وليكن من هنوز اميد بازگشت به حيات دارم.
يا رئوف! چشمان باراني ام به تمناي مهر تو اينگونه مي بارد.
رسيدن به آرزوهاي ديرينه ام
از صفاي توچشمه سار اميد مي شود
و لبريز از شوق مي گردد.
دستانم را به سوي عشق ازلي و جاوداني ات
رو به سوي الرحمن و رحيميت
تا نهايت ندامت بالا مي برم ،
شايد نيم نگاهي بر پريشانيم نمايي
و پرده از غبار غم اين دل بزدايي.
آنگاه چون بلبلي كه سالها
در قفس نفس خويش زنداني هوي و هوس بوده
لحظه لحظه ي آزداي اين تنگناي نفرت از جدايي را جشن مي گيرم
و با تو عهد و پيمان مي بندم
كه تا آخرين نفس جز بر تو عاشق نگردم،
كه عاشق شدن بر غير از تو سزا نباشد.
مرا درياب اي بهترين مدد.


اینک بشنوید حرف دلم را.....