خدا جون

خدایا من همان هیچم و هیچ نمیخواهم
فقط به من ذره ای امید بده تا به خودت برسم
نه این دنیا را میخواهم نه آدم هایش را فقط تو هستی
که تمام نیستی ها را جبران میکنی بگذار همه بمانند و ندانند
و ندانند که توجه به هر ان چه در دنیاست عین نادانی است و نادانی
بزرگترین ظلم است دانستن همه چیز لازم نیست ولی بعضی ها هم اضافه
می گویند هم اضافه میدانند من نه می گویم نه میدانم فقط تنها خواسته ام را
میخواهم که تو هستی.

بخوانیم و عمل کنیم

254.jpg

بدون شرح....

faghir[WwW.Kamyab.IR]

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

تقدیم به ماداری مهربون

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور

سعی کنیم ادبیات گفتارمان اینطوری باشه!!!!!!

بگوییم :  از اینکه وقت خود را در اختیار  من گذاشتید متشکرم.
نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم.

بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوییم : گرفتارم.

بگوییم : راست می‌گی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو.

بگوییم :  خدا  سلامتی بده.
نگوییم :  خدا بد نده.

بگوییم : هدیه برای شما.
نگوییم :  قابل ندارد.

بگوییم : با تجربه شده.
نگوییم :  شکست خورده.

بگوییم: قشنگ نیست.
نگوییم : زشت است.

بگوییم: خوب هستم.
نگوییم: بد نیست.

بگوییم : مناسب من نیست.
نگوییم : به درد من نمی‌خورد.

بگوییم : با این کار چه لذتی می‌بری؟
نگوییم : چرا اذیت می‌کنی؟

بگوییم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوییم : خسته نباشید.

بگوییم: من.
نگوییم: اینجانب.

بگوییم: دوست ندارم.
نگوییم: متنفرم.

بگوییم: آسان نیست.
نگوییم: دشوار است.

بگوییم : بفرمایید.
نگوییم : در خدمت هستم.